تبليغاتX
ارث برابر - داستانهای زنان و ارث

از شاه عبدالعظیم برگشته است و روسری اش تا بالای ابروانش پایین کشیده خطوط چهره اش حکایت از روزگار پر فرازی دارد که پشت سر نهاده است. وقتی آن جا می رسم پایش درد می کند و نمی تواند از جایش بلند شود. چادر مشکی اش را دورش گرفته.

- می خواستم فطریه بپردازم البته با گندم همسایه ام گفت. بابا تو که کاخ نشینی تو باید برنج بدهی. دلم لرزید پیش خودم گفتم اگر دو تا دخترم ارثی که از پدرشان به آنها رسیده طلب کنند من باید گوشه خیابان بخوابم. شش سال پیش مرد. سالها کنار هم زندگی کرده بودیم. مسائل و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتیم. ولی بهر سختی بود زندگی آرام و راحتی را برای خودمان درست کردیم. همسرم سکته کرد و قبل از این که بخواهد به فرزندانش یا اطرافیانش چیزی بگوید به رحمت خدا رفت.

من ماندم و بچه ها و مادر مریض همسرم که سالها ازش مراقبت کردم. بعد از مراسم ختمش برادرهای همسرم دور هم نشستند تا تکلیف ارث را روشن کنند. من آسیب دیدم بودم و اندوهگین ولی زمانی که بعد از چند روز این طرف آن طرف رفتن ها فهمیدم من از زمین ارث نمی برم و از اموال هوایی به من ۱۵ میلیون رسید. آوار آن موقع بر سرم خراب شد که با این پول چه کنم. باید از آن خانه می رفتم چون حق السهم پسرانم بود و آنها محتاج به آن پول.

دردناک ترین بخش وقتی بود که فهمیدم مادر شوهر بیمار که سالها از او در منزل خودم پرستاری کرده بودم و با مرگ فاصله ای نداشت ۵۶ میلیون ارث گرفته که بعد از ۳ ماه به رحمت خدا رفت و تمام آن پول به فرزندانش رسید. من ماندم و تنهایی و خانه ای که در حقیقت به لطف دخترانم در آن نشستم. وگرنه.....